درباره وبلاگ

منم یک سیب سبز ازتبار زود رسیده های باغ تنهائی
منم یک بارانی عاشق رفتن
منم جامانده از قافله سکوت
منم هنوز.....
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
کاش یک روز دلم
با خودش یک دل ویک رنگ شود
تا که اقرار کنم :
گاه گاهی دل من
دوست دارد که برای تو فقط تنگ شود .
می زند شور دلم .
گاه برای تو فقط
دوست دارد نگرانت باشد
وبرای گذر از هر خطر و حادثه ای
دیده بانت باشد .
این دل و دغدغه من
تو ولی راه به شور دل من می بندی
بی خبر می گذری
وبه دلتنگی من می خندی !!!!!!!
نوشته شده توسط سیب سبز در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت

می دونی به چی داره فکر می کنه ؟
نوشته شده توسط سیب سبز در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت
این منم
منتظر
منتظر نگاهت تا سرم ر و بالا کنم !
نوشته شده توسط سیب سبز در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت
و قلبم میان هزاران هزار گلبرگ می سوزه
خیالی نیست
چون قلب تو هم با منه !!!
نوشته شده توسط سیب سبز در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت
من یکسال بزرگتر شدم و هیچ کس برایم گلی برایم نفرستاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط سیب سبز در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت
یک سنگ،خانه های گچی،خانه های تو
یک جفت کفش ورنی کوچک به پای تو یک،دو،سه...پرت می کنی اش سنگ را و بعد تق تق...صدای پاشنه ی کفش های تو... ... باران گرفت،جدول نم خورد و پاک شد رد گچی زرد به هم خورد و پاک شد و کفش های ورنی کوچک گلی شدند حتی نگاه های عروسک گلی شدند باران گرفت،خاطره های من آب رفت بدتر از آن...صدای تو هم که به خواب رفت...
نوشته شده توسط سیب سبز در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت

وقتی آرزوهایم در میانه باد وباران سرگردانند
می آیی از راه
با کوله باری که لبریز از حرف است
وتبسمت تمام صورت شهر خواهد شد
تنها تکه ای از نگاهت مزرعه آفتابگردان را خم می کند
وقدمهایت
تمام نقطه چین ها را پر خواهد کرد
می دانی هنوز نفس تو را می خواهند
-بادگیرهای خانه مادری ـ
شب پلک می زند بی خبر از آنکه
تو می آیی و خاطرات را صبح بخیر می گویی !
نوشته شده توسط سیب سبز در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 13:1 موضوع | لینک ثابت
وقتی تو را دیدم که نفسم بریده بود از دوری
وآنقدر دستپاچه که ، حتی خانه ات گم شده بود در ذهنم
تمام نگاهم را ریختم در آغوشت و به یاد تمام بودن هایم ،گریستم
نفست تنم را کوبید محکم به دیواری که هنوز گلهای یادگاری را به دوش می کشید
و کارتی حلق آویز از گوشه روبرو که دارم زده بود به نبودن ،به
رفتن
لبهایم را آتش زدم به کبریت لبهایت
وسوختم....
اما عقربه ها فراری ام دادند از تن پوش سرخت
راستی چقدر پیرشدی !!!!
نوشته شده توسط سیب سبز در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها